
نبــار بــاران نبــار
اینجا کسے هواے دلتنگے ام را نـدارد
میترســم بمــیرد دل تنگـم
و دیگر به بوے نم خاکـت هم زنـده نـشود
نبــار بــارن نبــار
این هوایـت هوایـش را بـه سـرم مـیزند
دیوانه میکنـد مرا خاطراتش
و مـن گوشه اے کز میکنم و میـمرد دلـم
نبــار بــاران نبــار ایـن هوا او را میخواهد

نوشته شده توسط:خودم

خدیا میشود محکم تر
درآغوشم بگیری؟
هوای آدمت دارد
دیوانه ام میکند

مادر پشته یک قلب عاشق
فرزندت آرام آرام می میرد
و تو فراموش کردن را یاد من نداده ای
حماقت کرده ای مادر
به من یاد بده
چگونه فراموش کنم کسی را که
مرا دوست ندارد


دلم برایت شده
واین نیازی به
هیچ زبان شاعرانه ای ندار

هیچ وقت به من نگفتی
لب هایت به کدامین مخدر آغشته بود
که هنوز که هنوز است
خماری همان یک بوسه را
درجانم احساس میکنم

برچسب: بوسه,
نویسنده: علی میرزایی
می گویند او رفته دیگر پس فراموشش کنچرا نمیفهمند که فراموش نمی شود کسی که
اولین بوده اولین عشق اولین تصورات خوب اولین مهربانی
اولین تپش قلب اولین یادگاری ها اینها فراموش نشدنیست
کاش کمی هم مرا به حاله خودم میگذاشتن تا کمی
با یادش آروم بگیرم تا خیالش کنم او را کنارم
دلتنگم و این بزرگترین دردم هست
چرا ادم ها بجای امید دادن نا امیدت می کنند هرلحظه
چرا آدم ها را درک نمیکنم این روزها
چرا می گویند نمیایی دیگر چرا من باید بی خیالت شوم
من و تو عمری با خیاله هم سر کرده ایم و این چیز کمی نیست
من میدانم تو بر می آیی و میشوی تمام امید فردایم
برچسب: دلتنگتم,
نویسنده: علی میرزایی